تبليغاتX
بوف تنهایی من
تا نه تصور کنی که من از تو صبورم...

ماه رمضون تو تابستون!!!همیشه برام دور از واقعیت بود ولی الان جزو قبول ترین روزه هام به حساب میاد

بیرون  نمیرم که گناهی بکنم تو خونه ام و ...

ولی در کل ماه رمضونای زمستون حال بهتری داشت

دل،دست یا خون نوشته

خیلی وقت بود با کلمات و کیبورد قهر بودم

الانم هستم

با هرچه خوندن و نوشتنه قهرم و بیزار

ولی الان مینویسم چون یکم دلم برای داد زدن تنگ شده!!!

چون گلوم گرفته و نمیتونم دادبزنم پس اینجوری داد میزنم

مینویسم چون زمان داره تکرار میشه

امیر آهنگ گل یخ و گذاشتی تو وبلاگت و داغ من و تازه کردی

اون آهنگ ...

مرور میکنم

من و 5 تای دیگه

من و دوستام

من و خونوادم

من و آدما

از چه سالی بود من اینجوری شدم؟دیگه یادم نمیاد آخرین من شادی که بودم رو

آخرین من شادی که سالهاست خونواده دارن حسرت از دست دادنشو میخورن

باید یادم میبود تا مجلس ترحیم بگیرم براش

من شادی که شاید آدم نبود ولی شباهتایی به آدمیزاد داشت

نمیدونم

پارسال هرچی از اون من مونده بود و سوزوندم

کاغذاش نوشته هاش خودش و یادش

خواستم از این من مونده و بو گرفته در بیام ولی نمیخواستم به اون من شاد برگردم

به من جدید میخواستم بسازم

سعی هم کردم

ولی نشد

نمیشه

دیگه سعی هم نمیکنم

اشتباهات فاحش زندگیم و دارم مرور میکنم اشتباهاتی که بزرگترین اونها غیر از خودم دامن یکی دیگه رو هم گرفت

اشتباهاتی که نمیشه جبرانش کردو مغز من داره میپکه بس که فکر کرده چه خاکی باید به سرش بریزه

بدبختی شاخ و دم که نداره

داره؟!

از سال چند تا حالا؟!

از اون جمع 6 نفره

هرکدوم سرشون به کار خودشون گرمه

بیخیال گذشته و پیش به آینده

تا دیروز بهشون/بهمون فکر نکرده بودم

چه روزایی بود

چرا اون آدما اینقد خوشن و من نیستم؟

چرا اونا با زندگی کنار اومدن و من نه؟!

دلم برای مهدیس تنگ شد یهو

دلم قنج میره باسه دیدنش

مگه میشه یه آدم اینقد بی معرفت؟

نمیدونم

دنبال خوندن چیزی نیستم چون بهمم میریزه

خوبه که از من هیچی در دسترس نیس

خوبه که خودشم زنده به گور بشه

چند روز پیش داشتم فکر میکردم بعضی حرفا برای سن و سال من نیست

داشتم به چیزایی فک میکردم که رویاهای یه جوون 18 سالست

ولی ماشالا من دیگه سنی ازم گذشته

25!!!بعضی هم سنام که دوس ندارن خیلی بزرگ به نظر بیان میگن24 سالمونه!!!

حالا هرچی همون 20 اصلا مگه تو اصل موضوع فرقی میکنه؟!

ظاهر قضیه مهمه یا اون چیزی که تو دل آدماست!؟

به کدومش چنگ بندازم!؟

به ظاهر آدمایی که با منن یا حرفایی که تو دلشونه و نمیگن!؟

چقدر دلم برای خونواده و اطرافیانم میسوزه

با چه مشقتی بودن در کنار سگی مث من و تحمل میکنن

یه هفته مسافرت و از دماغ تک تکشون در آوردم

دیگه کم کم دارن یاد میگیرن صداشون در نیادو به کارام اعتراض نکنن

دارم یواش یواش آدمای زنده اطرافم و کنار میزارم

دارم چشامو میبندم

یه واقعیت خیلی تلخی تو من هست

چیزی به اسم علاقه و انگیزه داره توی من تموم میشه

یه جورایی شبیه مردنه ولی بوی گندش از میت هم بیشتره

قبلا اگه محبت نبود یکم دلسوزی بود الان اونم نیست

منتظر یه فرصتم برم پیش روانشناسم

پارسال گفت از من به عنوان روانپزشکت چه توقعی داری!؟

گفتم توقع دارم یه نامه بدین من و ببرن تیمارستان!!!

گفت چرا اونجا!؟

گفتم چون میخوام تنها باشم

گفت خوب چرا نمیگی یه کلبه تو جنگل؟

گفتم خیلی دوست ندارم رویا پردازی کنم چیزی که نمیشه رو نمیخوام

همون تیمارستان خوبه!!!

گفت در شرف افسردگی هستی

گفتم افسرده هستم هنوز حاد نیست

میخوام برم بگم حاد شده برای نجات اطرافیانم هم این حکم و صادر کن حداقل اینا فکر کنن مریضم شاید راحتتر بتونن کنار بیان با من

خیلی حرفا میخواستم بنویسم ولی الان گلو درد کلافم کرده نمیتونم

شاید بعدا

-------------------------------------------------------------------------------

تحمل ناپذیر ترین چیزها برای من گذر زمانیه که درکش نمیکنم و زیادی در نظرم زود میگذره تا جایی بعضی وقتا نمیدونم یه خاطره مال دیروز بوده یا پارسال!!!

چیزایی که باعث یادآوری گذشته بشن هم تحمل ناپذیرن

مثل صدای موذن زاده

مثل سحر و افطار ماه رمضون

مثل دهه محرم

مثل غروبای شهریور

مثل بارونای تابستون

و.............

بخوام بنویسم طوماره

تا چند دقیقه پیش حرف بیشتر بودا!!!

پرید

-------------------------------------------------------------

چقد هوا بده امروز

منظورم از بد اینه که یه بارون نم نم دلی میاد که آدم و پرت میکنه به اون روزایی که نباید

پرتت میکنه به ۸ سال پیش

خیلی دور نرم

دوسال پیشم تو یه همچین روزایی خاطره دارم

خاطره!؟

خاطره واژه مناسبی نیست ولی نمیدونم چی به کار ببرم که منظورم و بگم

دیشب میخواستم بنویسم ولی تنها شدم و تنهاییموجور دیگه ای پر کردم

کلی از حرفای دیشب الان تو ذهنم نیست

دیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم که هیچکس نگران از دست دادنه من نیست!!!

به زور که نمیشه برم بهشون دیکته کنم!میشه؟!

چقد بده حالم

شبیه آدمایی شدم که مرگشون نزدیکه و زندگیشون و مرور میکنن

ولی من مرگم نزدیک نیست

یعنی دوس ندارم باشه

از مرگ میترسم

از مردن میترسم

البته این روزا از خیلی چیزای دیگه هم میترسم

چند روزه از در خونه بیرون نرفتم!؟

حسابش از دستم در رفته!

البته اگه دروغ نگم چند روز پیش بردنم دکتروآوردن

ولی حکایت خونه نشینی من باعث حیرت همه شده!

به من میگن تو نیاز به معاشرت نداری عین خرچنگ چسبیدی به این صندلی و سیستم؟!؟!؟!

دنبال ویرگول میگشتم پیداش کردم!!! چقدر مسرت بخش!!!٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

اون چندتا باشه که عقده ای نشم

روزا تو نت نمیدونم دنبال چی میگردم ولی همش پرسه میزنم

شاید روزی ۱۰۰تا وبلاگ برم و شخمشون هم بزنم ولی فقط وبلاگ امیر کامنت میزارم وبس!!!

یه روزایی چقدر دوروبرم تو مجاز شلوغ بود!

نمیدونم بگم خوب بود یا بد٬چون همون اونروزا بود و هم این روزا٬از خلوتیه اینجا احساس بدی ندارم پس نمیتونم بگم یادش بخیرشلوغیا!!!

از ۸۴ تو بلاگفا وبلاگ ساختم٬قبلش تو پرشین بلاگ بود با چندتا دوست خیلی جالب!!!

میگم جالب چون حکایتشون جالب بود

شاید اگه یه روزی اگه عمری بود بشینم سر فرصت داستان دوستان مجازیمو تک تک بنویسم!!!

هرکس بخونه کلی خواهد خندید

تازه در اونها ربط گوز به شقیقه هم پیدا خواهد شد!!!

ولی فعلا حسش نیست

فعلا فقط حس مفت خوری هست

حس بیخوابی

حس عذاب دادن خودم

حس خفه نکردن ذهن که تا هرجامیخواد جولان بده

آرزوهای باور نکردنی دارم!!!که هیچکس تصورش رو هم نمیکنه!!!

رویاهام هم مثل خودم بیخودن!!!اینقد بیخود که بیشتر شبیه محال ممکن اند تا رویا یا آرزو!!!

خوب شکر خدا سرماخوردگی رسیدبه قسمت آبریزش چشم و بینی!!!(چه مودب شدم!بینی!!!)

این سرماخوردگی هم خودش میتونه عامل یادآوری گذشته باشه ها!

یاد اون روزایی که کنار بخاری دراز میکشیدم و لحاف عروسکم و رو بخاری داغ میکردم و بعدش میزاشتم رو سرم و تا سرم داغ بشه و یقه یکیو میگرفتم میگفتم ببین تب دارم که اون بزرگتر تایید کنه و من خیالم راحت بشه که یه روز دیگه هم مدرسه نمیرم!!!

از مدرسه بیزار بودم ٬هیچوقت دوران تحصیلم برام خاطره انگیز نبود٬هنوزم که هنوزه از همش بیزارم

کلاس اول/خانم باقری معلمی که سال آخر تدریسش بود با سن بالا اونوق و اولین خاطره ای که من ازش دارم اینه که اولین دیکته زندگیمو شدم ۵/۱۹ بهم شیرینی نداد!!!(یکی از بچه ها شیرینی آورده بود به تعداد نبود و فقط به اونایی که ۲۰ شدن داد٬الانم که دارم میگم بغض کردم٬همیشه داغ اون یدونه شیرینی کشمشی به دلم مونده)

کلاس دوم/خانوم میرشهیدی خواهر دوست پدرم بود٬فکر میکرد من نابغه ام!!!مسابقات دهه فجر بود علمی اون موقعها!!! توقع داشت من کشوری مقام بیارم ولی من امتحان سومش مریض شدم و نرفتم!!!

قبل اینکه همه این خوشیهارو مرور کنم که نمیدونم تا کی حس نوشتنم باشه بزارین بگم من یه استعداد خیلی فاحشی در نقاشی داشتم!!!

در تمام دوران ابتدایی من نقاشی هر سه ثلث من یک چیزبود!!!

روی کاغذ نقاشی(اونموقعها نمیگفتیم کاغذآچهار) از یه گوشه دوتا خط از این سر ورق تا اون سرش(خط به فاصله یک سانت)اون وسط و آبی میکردم میشد رودخونه و بقیه کاغذ رو سبز میکردم!!!

استعدادی بودم برای خودم!!!

در دوران راهنمایی شکوفاشدم!!!به خاطر اینکه خیلی چشمم نزنن موقع امتحانا(که اون موقعها معلما ۳ تا جمله میگفتن تمرین کنین یکیش و میدن امتحان و موضوع نقاشی رو هم از کتاب میگفتن تمرین کنیم)میگفتم!موقع امتحانایعنی شب امتحان داداشم هر سه تا جمله رو ریز و درشت روی سه تا کاغذ به تعدادی که میدونستیم تو امتحان میاد برام مینوشت!!!نقاشی هم میکرد برام و من سر جلسه در یک ان غفلت معلم در اواخر جلسه برگه های آماده رو تحویل میدادم البته بعدها فهمیدم دبیر هنر میدونست!!!

 حوصله ندارم بقیه معلمارو بنویسم الان٬فکر هم نکنم هیچوقت دیگه اینجوری حوصله نوشتنش و داشته باشم ولی اگه داشتم مینویسم

فعلا بسه

خسته شدم

برم

---------------------------------------------------------------------------------------

 

 یه وقتایی که سگ میشم و حالم از زمین و زمان بهم میخوره و دستم به هیچکس نمیرسه وسوسه میشم بیام و این وبلاگ و حذف کنم و مجازو هم مثل واقعیت بزارم کنار ولی وقتی چشمم به آرشیو میافته و اونهمه پست و حال و هوا و خاطره پشیمون میشم

آبان۸۴/آبان۸۵/آبان۸۶/آبان۸۷/شایدآبان۸۸!!!

 

یه روزی بالاخره یکی به جای من میادو آگهی ترحیم من و تو این وبلاگ

 آپ میکنه و پرونده این وبلاگ  برای همیشه بسته میشه

 

دیر نیست...

 

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 18:45  توسط بوف | 

 

گفتم از دوست چه دیدی که چنین مستوری

گفت از دوست همین بس که ز ما یاد کند

 

...؟!

 

+ نوشته شده در  88/05/22ساعت 12:13  توسط بوف | 

 

گفتم از دوست چه دیدی که چنین مستوری

گفت از دوست همین بس که ز ما یاد کند

 

...؟!

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 16:26  توسط بوف |