![]() |
![]() |
|
| تا نه تصور کنی که من از تو صبورم... |
|
صادقانه امروز سالروز تولد " صادق هدايت" است. بوف تنهايي يه جورايي دلش گرفته چون هيچ وقت كسي كه اون و تو ذهن مهسا خلق كرد واز نزديك نديد... ۱۰۴ سال پيش تو يه همچين روزي صادق چشم به جهان گشود...
زندگي نامه : "صادق هدايت در سه شنبه ۲۸ بهمن ماه ١۲۸١ در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك) فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال ١۲٨٧ وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال ١۲٩۳ دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال ١۲٩۵ ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال ١۲٩۶تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد. اولش خواستم جمله هاي كوتاهش و بنويسم ولي بعد ديدم نميتونم جمله اي رو انتخاب كنم ... واسه همين عكساش و انتخاب كردم... بوف تنهايي كلافم كرده... بدجور دلتنگه ... جاي عمو جغده خالي ، اگه بود تمام نقص هاي اين پست و بر طرف ميكرد با كامنت هاش... اگه نتونستم حق مطلب و ادا كنم از صادق و دوستدارانش عذر ميخوام... اين چند خط وبه ياد عمو جغده از خودش نقل ميكنم كه در مورد حسش به صادق گفته بود : " من زمانی با صادق هدايت اشنا شدم که ديدم يکی شبيه خودم است " من صادق هدايت را وقتی خوندم ديدم دوستش دارم اما حس کردم اگر به اين
و ٥٦ سال پيش ( البته نه تو همچين روزي ) خود را از رنج زندگي رهانيد...
اين بيتها و جملات هيچ ربطي به صادق ندارند ، ولي من ربطشون دادم... عطار نيشابوري: هر كه را در عشق چشمي باز شد پاي كوبان آمد و جان باز شد
اي خسرو خوبان نظري سوي گدا كن رحمي به من دلشده بي سر و پا كن
رودها اندوه يك تكرار مرطوبند...
هركجا برگي هست، شوق من مي شكفد
بوف تنهايي به صادق هدايت: آتش عشق به چشمت يكدم جلوه اي كرد و سرابي گرديد تا مرا واله و بي سامان ديد نقش افتاده بر آبي گرديد
روي جاده نمناك مرثيه اي براي صادق هدايت "اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي ازين دست غبار آلود كوچيده ست، و طرف دامن از اين خاك دامن گير برچيده ست، هنوز از خويش پرسم گاه، آه چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده نمناك؟ زني گم كرده بوئي آشنا، و آزار دلخواهي؟ سگي ناگاه ديگر بار وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او چناچو پاريا پيرا؟ سيه روزي خزيده در حصاري سرخ؟ اسيري از عبث بيزار و سير از عمر بتلخي باخته داروندار زندگي در قماري سرخ؟ و شايد هم درختي ريخته هرروز همچون سايه در زيرش هزاران قطره خون بر خاك روي جاده نمناك؟ چه نجوا داشته با خويش؟ پيامي ديگر از تاريكخون دلمرده سودازده، كافكا؟ _ ( درفش قهر، نماي انتقام ذلت عرق يهودي از نظام دهر، لجن در لج، لج اندر خون و خون در زهر.)_ همه خشم و همه نفرين، همه درد و همه دشنام؟ درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت و عصياني اعصار ابر رند همه آفاق، مست راستين خيام؟ چه نقشي مي زده است آن خوب به مهر و مردمي يا خشم و نفرت؟ به شوق و شور يا حسرت؟ دگر بر خاك يا افلاك روي جاده نمناك؟ دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه مگر ، آن نازنين عيار وش لوطي؟ شكايت ميكند ز آن عشق نافرجام ديرينه، وز او پنهان، بخاطر مي سپارد گفته اش لوطي؟ كدامين شهر باستان ميتاخته چالاك فكنده صيد بر فتراك روي جاده نمناك؟ هزاران سايه افتد باغ را، چون باد برخيزد گهي چونان گهي چونين، كه مي داند چه مي ديده است آن غمگين؟ دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده است. و طرف دامن از اين خاك بر چيده است ولي من نيك مي دانم، چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم، كه او هر نقش مي بسته است، يا هر جلوه مي ديده ست، نمي ديدست چون خود پاك روي جاده نمناك." مهدي اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|