تبليغاتX
بوف تنهایی من
تا نه تصور کنی که من از تو صبورم...

+ نوشته شده در  85/09/25ساعت 11:51  توسط بوف | 

هو...

 

ü      يكي ميگفت : آخرين چيزي كه به زندگي معنا ميدهد " مرگ" است.

 

ü      مرگ پلي است كه بعدا از آن خواهيم گذشت.

 

ü      مرگ، يك پاي زندگي است.

 

ü      مرگ ، همه كاره زندگي است.

 

ü      زندگي را چه عرض كنم  ولي مرگ، براي هيچكس " كم " نميگذارد.

 

ü      يكي مي گفت: شيريني ديگران به جاي خود ، خوردن "حلواي" شما مزه ديگري دارد.

 

ü      مرگ حايل بين حال و آينده است.

 

ü      يكي مي گفت: حالا كه حريف مرگ نيستي زندگي كن...

 

ü      يكي مي گفت: آرزو دارم ، پرواز روحم را تا دور دستها به تماشا بنشينم.

 

ü      يكي مي گفت : آنها كه دارند میمیرند ديگر معلوم نيست چه مرگشان است.

 

ü      مرگ، مانع " كش " پيدا كردن زندگي است.

 

ü      زندگي با همه عظمتش بدون مرگ، كار نيمه تمامي بيش نيست.

 

ü      نام كوچك زندگي "مرگ" است.

 

ü      مرگ ، حادثه ناگذير زندگي است كه سر انجام  روزي اتفاق خواهد افتاد.

 

ü      و به قول صادق عزيز : اگر مرگ نبود ، همه آرزويش را ميكردند...

 

 

خوش

 

+ نوشته شده در  85/09/22ساعت 10:1  توسط بوف | 
+ نوشته شده در  85/09/15ساعت 11:40  توسط بوف | 

هو...

سلام.

مدتهاست واسه پستام خودم مطلب ننوشتم... ولي امروز دلم مي خواد كه بنويسم...

هميشه زماني كه كاغذ و قلم دستم نيست ، كلمات تو ذهنم همونجوري كه ميخوام كنار هم قرار ميگيرند ولي وقتي دستم مي ره رو كاغذ همه جملات بهم ميريزه... هيچ وقت نوشته هام اون چيزي كه ميخوام نميشن... الانم مثل هميشه!!!

ولي در هر حال، الان ميخوام كه بنويسم. شايد بعد از سياه كردن چند خط يه چيزي در بياد از توش...

پست الانم بيشتر شبيه يك برگه درخواست مرخصي مي مونه... يه مرخصي كه مدت زمانش معلوم نيست...

چه قدر خوبه اين دنياي مجازي... آدمها هر وقت دلشون بخواد ميتونن برن مرخصي...

كاش تو دنياي حقيقي هم مي شد اين كار و كرد. ميشد يه هفته ، يك ماه ، يك سال ، يا حتي واسه هميشه (...) رفت مرخصي...

رفت يه جايي كه دست هيچ كس بهت نرسه، رفت يه جايي كه سكوت باشه و سكوت و سكوت و ...

حداقل ميشد يه جايي رفت كه كسي تورو نشناسه ، يه جايي كه لازم نباشه حرف بزني ، يه جايي كه...

وقتي نميشه :     چه تمناي محالي دارم

                                     خنده ام ميگيرد...

 

سالهاست اين آشفتگي با منه و هرچه كردم و ميكنم رفع نميشه...

مي خوام برم مرخصي ، ولي شليد يه ساعت ديگه برگردم ، شايدم فردا ، شايدم فرداهاي ديگه...

 

مهم رفتنه، مهم تغييره ، مهم حركته...

 

آب اگر راكد بماند

       چهره اش افسرده خواهد گشت و

                   بوي گند ميگرد

                               در ملال آبگيرش ، غنچه لبخند ميميرد...

 

فكر كنم اين برگه مرخصي يكم داره طولاني ميشه...

 

كاش ميشد از زندگي هم مرخصي گرفت، يا هر وقت خسته شدي استعفا داد، كاش ميشد از زندگي استعفا داد و با درخواستمون همون لحظه موافقت مي شد...

 

 

ميدونيد چند ساله نوشته هاي من يه ريتم و دارن تكرار ميكنند؟!

 

سر فرصت چندتا از اون هارو تو بازه هاي مختلف زماني مينويسم كه خود حديث مفصل بخوانيد...

 

" هي فلاني!زندگي شايد همين باشد؟

يك فريب ساده و كوچك

آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را

جز براي او و جز با او نمي خواهي

من گمانم زندگي بايد همين باشد

آه!...آه ، اما

او چرا اين را نميداند كه در اينجا

من دلم تنگ است ، يك ذره است؟

مهسا هم آدم است ، اي داد بر من ، داد!

اي فغان ، فرياد!

من نميدانم چرا معشوق من اين را نميداند

كه من بيچاره هم در سينه دل دارم

كه دل من هم دل است آخر؟

سنگ و آهن نيست

او چرا اين قدر از من غافل است آخر؟

آه، آه، اي كاش

كاشكي... اما رها كن...هيچ ... "

 

 

الان فقط اين شعر يادم بود...

ديگه نميدونم چي بايد نوشت ... ولي بايد رفت... پس سخن كوتاه...

 

 

 

 

... بگذاريد و بگذريد

ببينيد و دل مبنديد

چشم بياندازيد و دل مبازيد

كه دير يا زود

بايد گذاشت و گذشت...

 

 

زندگي يعني : فرار ، تكرار ، اجبار ...

 

  

... و اندر اين دوره بيداد گريها هر دم

 كاستن ،

كاهيدن،

كاهش جانم،

كم

كم...

 

 

 

زنده اينگونه به غم

    

       خفته ام در تابوت

             

            حرف ها دارم در دل

                         

                  مي گزم لب به سكوت

 

                       دست بردار كه گر خاموشم

 

                             با لبم هر نفسي فرياد است

 

                                 به نظر هر شب و روزم سالي است

 

                                    گرچه خود عمر به چشمم باد است...

 

 

اينهمه جور كه من از پي هم ميبينم

                                  زود خود را به سر كوي عدم ميـبيـنـم

ديگران راحت و من اينهمه غم ميبينم

                                  همه كس خرم و من درد و الم ميبينم

لطف بسيار طمع دارم و كم ميبينم

                                  هســــــتم آزرده و بسيار سـتم ميبينم

 

                 خرده بر حرف درشت من آزرده مگير

                 حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگير

  

 

درد من كشته شمشير بلا مي داند

سوز من سوخته داغ جفا مي داند

مسكنم ساكن صحراي فنا مي داند

همه كس حال من بي سر و پا ميداند

 

 

 

شاد و ناتنها

 

خوش

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/09/10ساعت 22:2  توسط بوف |