![]() |
![]() |
|
| تا نه تصور کنی که من از تو صبورم... |
|
هو...
سلام اين شعر شايد يكم طولاني باشه ولي شايد ارزش يه بار خوندن داشته باشه... يـــــــــــــــــــــــاغي
بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي،نه سرودي
نه هم آوازي،نه شوري
زندگي گوئي ز دنيا رخت بربسته است
يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است
اين چه آئيني ، چه قانوني ، چه تدبيري است
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يكسان و مكرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي ، شوري ، نشاني ، نغمه اي ، فريادهاي تازه مي جويم
من بهر آئين و مسلك كو كسي را از تلاشش باز دارد ، ياغيم ديگر
من تو را در سينه اي اميد ديرين سال خواهم كشت
من اميد تازه مي خواهم ، افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
كرم خاكي نيستم اينك ، تا بمانم در مخاك خويشتن خاموش
نيستم شبكور ، كز خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من ، كه يكجا ، يك زمان ، ساكت نميمانم
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بكر همه گلهاي وحشي را نوازش مي كنم هر روز
جويبارم كه تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم كه بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
كرم خاكي نيستم ، من آفتابم ، جويبارم ، موج بي تابم
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟!
شه پر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را بخواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايكوب پر غرور ما ، چو بيد از باد ميلرزيد
اينك آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري
اينك آن همبستري با دختر خورشيد و اين هم خوابگي با مادر ظلمت
من هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد
گردن من زير بار كهكشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني هياهو ، زندگي يعني تكاپو
زندگي يعني شب نو ، روز نو ، انديشه اي نو
زندگي يعني غم نو ، حسرت نو ، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست ، يك دم ، يك نفس حتي ز جنبش وا نماند
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد
زندگي همچنان آب است
آب اگر راكد بماند ، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد
در ملال آبگيرش غنچه لبخند ميميرد
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند
مرغكان شوق در آئينه تارش نميجوشند
من سر تسليم بر هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ
من ز مرگ از آن نميترسم كه پايانيست بر طوريك غاز
بيم من از مرگ يك افسانه بي آغاز و پايان است
من سرودي را كه عطري كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم
من سرودي تازه خواهم خواند كه گوش كس نشنيده باشد
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نميخواهم اسير سحر يك لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يك چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه ، لب تازه ، شراب تازه ، عشق تازه مي خواهم
قلب من با هر تپسش يك آرمان تازه مي خواهد
سينه ام با هر نفس يك شوق يا يك درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال حتي يك خدا را سجده كردن
قرن ها او را پرستيدن نمي خواهم
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملك هستي را
گرچه او رونق دهد آئين مطرود و حرام مي پرستي را
من بناموس قرون بردگي ها ياغيم
ياغيم من ، ياغيم من
گو بگيرندم
بسوزندم
گو بدار آرزوهايم بياويزند
گو به سنگ ناحق تكفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو كوبند
من از اين پس ياغيم ديگر شاعر: دكتر هوشنگ شفا خوش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|