![]() |
![]() |
|
| تا نه تصور کنی که من از تو صبورم... |
|
هو... سلام سلامي به تمام شيريني زندگي از دست رفته من... سلامي به شيريني تمام خاطرات خوشي كه به خاطر تكرار نشدن اونها مكدرم... سلام... سلامي به بزرگي روح شماهايي كه دارين اين متن و ميخونين... سلام...سلام و سلام اولين باريه كه دارم با فكر متن مينويسم... وايه اين يه كارم هم دليل دارم... چون ميخوام اين متن آخرين پست وبلاگم باشه... واسه خاطر همين هم نوشتنش رو امروز يعني شنبه مورخ 16/2/1385 ساعت 5:22 غروب يه جايي زير آسمون خدا شروع كردم و نميدونم كي تمومش كنم... شايد يه ساعت ديگه ... شايد يه روز ديگه... شايدم هيچ وقت... مثل همه نوشته هام نميتونم تمام حرفام و رو كاغذ بيارم ... فقط يه سير كوچيكش و ميگم ... بيخيال... بايد شروع كرد...به قول صادق هدايت: "... من سعي خواهم كرد آنچه را كه يادم هست آنچه را كه از ارتباط وقتيع در نظرم مانده بنويسم شايد بتوانم راجع به آن يك قضاوت كلي بكنم"نه فقط اطمينان حاصل بكنم و يا اصلا خودم بتوانم باور بكنم-چون براي من هيچ اهميتي ندارد كه ديگران باور بكنند يا نكنند-فقط ميترسم كه فردا بميرم و هنوز خود را نشناخته باشم-زيرا در طي تجربيات زندگي باين مطلب برخوردم كه چه ورطه هولناكي ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم كه تا ممكن است بايد خاموش شد تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم و اگر حالا تصميم گرفتم كه بنويسم فقط براي اين است كه خودم را به سايه ام معرفي بكنم- ..." ولي من نميخوام سايه ام من و بشناسه ميخوام خودم خودم و بشناسم... مهسا هستم... 1900800 ثانيه زندگي كردم (اوه چه رقم گنده اي... واي من چه كردم!!!) تو اين همه ثانيه من بايد كاري ميكردم ... بايد زندگي ميكردم ... ولي هميشه يه جوري اين لذت و از خودم گرفتم... يعني لذت درست زندگي كردن رو... بيخيال ... ميگفتم: مهسا هستم... يه ادمي كه خودش و نشناخت و خيلي دير با بوف تنهايي درونش آشنا شد... يه زماني ... تو يه برحه اي از زندگيم كه خيلي هم زود شروع شد و اولين مشكل من هم بود... عاشق شدم... يه عشق عميق و به جرات الان ميتونم بگم پوچ!!!... بعد در كنار اين موضوع سرم به همه چيز گرم شد... به هرچيزي كه دور و برم ميگذشت گير دادم ... از اوضاع مملكت گرفته تا خانواده و مشكلات اجتماعي و آخريش و بدترينش دين ... اون موقع كه ميخواستم اين همه مشكل و واسه خودم و مردمم حل كنم سني نداشتم ... يعني 1900800 ثانيه از عمرم نگذشته بود!!!... ظاهرا با مهساي بچه گيهام خيلي فرق داشتم ... شاد... پر حرف... مهربون!!!... ولي نشد.... اين رفتار به جاي اينكه به من كمك كنه فقط بقيه رو خوشحال ميكرد... تا جايي كه ديگه اجازه نداشتم تنها بمونم... اجازه نداشتم غمگين باشم... اجازه نداشتم حرف نزنم... اين روزا همينجوري گذشت و گذشت و گذشت ... و من در اين گذر زمان با صادق هدايت آشنا شدم... اول هركتابي كه ازش دستم اومد خوندم... كم كم ازش خوشم اومد... بعد عاشقش شدم... عاشق بوف كورش شدم و اين اولين آشنايي من با" بوف تنهايي "بود... كم كم رفتارم عوض شد... رفتم به سمت تنهايي خودم... اونجوري شدم كه خودم دلم خواست ... و اين اعتراض همه رو برانگيخت... همه خانواده ام با صادق دشمن خوني شدند و من و از خوندن كتاباش منع كردن... مني كه عادت به خوندن بوف كور داشتم ديگه تو خونه نميتونستم بخونمش و شروع كردم به نوشتن بوف تنهايي... البته در خفا... بوف تنهايي تو دوران نوشتنش اينقدر تغيير در زندگي من ديد كه ... بيچاره بوف تنهايي ... چي كشيد از دست من... ولي بوف تنهايي تركم نكرد... حرفام و شنيد و شنيد و شنيد... خيلي كه از مهسا شاكي ميشد يه جايي گوشه كلم قايم ميشد تا دلم واسش تنگ بشه... و زود دلم براش تنگ ميشد و اونم برميگشت... اين روزام با اين مشكلاتش گذشت ... من هر روز پوچ و پوچ تر شدم... بي هدف و بي هدف تر تا رسيديم به الان كه 1900800ثانيه ها را پشت سر ميزارم روزهايي كه مهسا كم اورد... مهسا از زمين و زمان شاكي شد... مهسا از خدا هم گله كرد... از خدا هم گله كرد... اين مهسا كه ديگه غير از شك و بد دلي و بي دلي و دلتنگي و غم و حسرت و افسوس چيزي براش نمونده از خدا هم گله كرد... اين مهسايي كه حتي شوق زندگي درونش مرد دستش كه به هيچ جا نرسيد از خدا هم گله كرد... خودش و تبرئه كرد و از خدا هم گله كرد... مهسا به همه چيز شك كرد ... و از اين بدتر ديگه نميشه... چون همون كمترين آرامش هم ازش گرفته شد... گرفته شده... ديگه نمينويسم... حداقل تو اين وبلاگ... به حرمت بوف تنهايي نمينويسم... ميدونم متن زيلد جالبي نبود... از اين متن خودم اون چيزي كه ميخواستم در نيومد ولي باز هم به قول صادق: " در زندگي زخمهائي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد. اين دردها را نميشود به كسي اظهار كرد چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باور نكردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي ميكنند آنرا با لبخند شكاك و تمسخر آميز تلقي بكنند – زيرا بشر هنوز چاره و دوائي برايش پيدا نكرده و تنها داروي آن فراموشي بتوسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدره است- ولي افسوس كه تاثير اينگونه داروها موقت است و بجاي تسكين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد. " *(نترسيد من به اين نصيحت آخر صادق گوش نكردم!!!) "افكار پوچ!- باشد ولي از هر حقيقتي بيشتر مرا شكنجه ميدهد-" دوستاني كه تو اين وبلاگ پيدا كردم ... معدود بودند ولي با ارزش... عمو جغده عزيز... كوروش مهربان... از تمام همفكريها و راهنماييهاتون تو اين مدت ممنونم. بهار ... بهار... بهار... بهترين خواهر دنيا... مرتضي... چي بگم كه بهترين داداش دنيايي ... عاشق-دف ... كه با اشعار و نظرات زيباشون هميشه من و شرمنده كردن ریحانه ... که ایشون هم همیشه لطف داشتند دريا... كه دلش به بزرگي همين درياست... منتظر... كه يه دنيا اميده... خراباتي... كه يه دنيا شورو سواله... ليلا... خاطره اي خوب و دوستي دوست داشتني... و ... و ... و ... دوستان عزيز ديگه اي كه ممنونم از همشون شايد بوف تنهايي بعدا دلش بخواد برگرده ولي الان ميخواد كه بره... منم ميخوام كه برم... ميخوام يه مدت از همه چيز فاصله بگيرم... شايد به آرامش برسم... ميدونم كه برام دعا ميكنيد... دوستتون دارم خوش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
هو... سلام قبي از اينكه چيزي بگم چند خط زير را بخونيد... "- خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است. - خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است. اين يعني او در خانه است ودر خيابانها پرسه نمي زند. خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم. -خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.. - خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم. - خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم. اين يعني توان سخت كار كردن را دارم - خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم. اين يعني من خانه اي دارم - خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم. اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن. - خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم. خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام. - خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم - خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم." اينهايي كه اون بالا خوندين و خودم ميدونم. به هيچ كدومشون هم شك ندارم ولي... ديشب با خدا حرف زدم...گريه كردم...گله كردم...خواهش كردم... همون ديشب هم گفتم همه حرفام و اينجا مينويسم كه بعدا نگن ظاهرا شكر ميكرد و در خلوت گلايه... آقا من كم آوردم...من ديگه ظرفيت و گنجايش ندارم... مگه نميگن به هركي قد طاقتش سختي ميده؟... من طاقتم طاق شده... چرا وقتي يه حكمتي رو انجام ميده قدرت درك اونو نميده؟؟؟؟.... به من نداده... همه ميگن صبر... من صبر ندارم...من طاقت صبر كردن ندارم... چرا وقتي ميگن گر ز حكمت ببندد دري... ز رحمت گشايد در ديگري... چرا به من اين نگاه و نداد كه اون درو ببينم...چرا من نميتونم مثل بقيه با همه چيز كنار بيام...چرا نميتونم آروم باشم...چرا نميتونم به چيزهايي كه ميخوام برسم... چرا من هرچي ميخوام اون نميشه... يعني همه چيز هايي كه من ميخوام مسخره است؟ هيچ كدوم به صلاح من نيست؟ من نبايد حتي از اون كوچكترين چيزي كه ميخوام داشته باشم؟ ميدونم روسياهم... ميدونم گناهكارم... ولي مگه بقيه نيستن؟ اينقدر بدم كه بايد اينجوري بكشم... آخه به چه جرمي به بنده هاش اين اجازه رو ميده كه با يكي ديگه اينجوري كنن؟؟؟... چرا به من چيزايي كه ظرفيت ترك اونارو نداشتم داد؟ دارم كفر ميگم... دارم ناشكري ميكنم... ولي آخه چي كار كنم... به خودش قسم كم آوردم.... من بي ظرفيتم... بي جنبم... هرجور دلتون ميخواد فكر كنيد ... ولي ديگه بسه ... به كي بگم ... ديگه نميتونم... تو اينهمه چيزهايي كه ديدم و تجربه كردم هيچ چيز مثبتي نگرفتم... شايد من بي لياقتم... ولي هيچ درسي نگرفتم ... تازه حسرت و شك و بد دلي و ... به اين سيل خصوصياتم اضافه شد... سست ايمانم كه اينا رو ميگم ... ولي بايد بگم ... اگه نگم هرچي بگم تظاهره... اگه نگم ميتركم... ديگه بسه... شما بهش بگين بهم درك بده... صبر بده... بهم ايمان بده... بهم سعه صدر بده... بده اونچيزي رو كه بتونم درك كنم حكمت ... اون چيزي رو كه بده اون درهايي كه باز ميشه رو ببينم...خودمم ميدونم با اين كار به روسياهي خودم اضافه كردم ولي... من و ببخش ... كمكم كن ... خواهش ميكنم... شك به بودنت ندارم... خيلي جاها از نزديك احساست كردم ... ولي الانم كمك كن... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
هو... يكي از سخت ترين كارهاي دنيا نوشتنه...مخصوصا اگه بخواي يه جايي بنويسي كه معدود دوستانت بخونن... نبايد حس و حال بدي رو بهشون منتقل كني...در عين حال دوست داري كه درد دل هم كني... يا بحث و يا هرچيزي كه بشه اسمش رو گذاشت...نميدونم...مدتهاست كه دستم رو كاغذ نرفته... خيلي كه دلم واسه نوشتن تنگ ميشه اينجا مينويسم... فكر كنم بوف تنهايي حسابي شاكي باشه...بيخيال به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است...
خوش
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
هو... تقديم به صادق هدايت كه مرا با بوف تنهايي خويش آشنا كرد: "... "بوف تنهايي من" يه قصه نيست...يه خاطره است...يه خاطره از يه آدمي كه تو تموم زندگيش بارون رو خيلي دوست داشت...اين بوف تنهايي هم مانند تمام بوف تنهايي هاي ديگر تقديم به بارون كه هرطور تفسيرش كني دوست داشتني است." "الان هم داره از آسمون بارون مياد!!!" تقديم به بوف تنهايي كه اگر نبود من نيز امروز نبودم... بارها خواسته ام در وصفت چيزي بگويم اما زبانم ياري نميكند مهرباني كه در تو ديده ام و صداقتي كه در چشمانت موج ميزند هيچ كجا سراغ ندارم هيچ آيينه اي تو را آنگونه كه هستي نشان نميدهد فقط من ميدانم تو كيستي و همين كافي است براي يك عمر با تو ماندن توضيحات:"بوف تنهايي من يه شخص نيست... يه حسه...يه دوست درونيه...يه جور محرم رازه...بالاخره هرچي كه هست ... خوبه كه هست...كاش زودتر پيداش ميكردم..." خوش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|