![]() |
![]() |
|
| تا نه تصور کنی که من از تو صبورم... |
|
|||
|
+ نوشته شده در
85/01/31ساعت 0:37 توسط بوف |
|
|||
|
هو... لحظه ها خاطره اند زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست...
خوش |
|
+ نوشته شده در
85/01/27ساعت 13:57 توسط بوف |
|
|
هو... بي نام و بي زمان و بي ربط ولي براي همه... كم رنگ ترين جوهرها از قويترين حافظه ها ماندگارترند...
.........................................................................................................................................
تو مپندار كه خاموشي من هست برهان غراموشي من...
حرفهايم مثل يك تكه چمن بود من به آنان گفتم آفتابي لب درگاه شماست كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...
..................................................................................................... من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
همينا فعلا خوش
|
|
+ نوشته شده در
85/01/25ساعت 23:18 توسط بوف |
|
|
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم...
|
|
+ نوشته شده در
85/01/22ساعت 23:54 توسط بوف |
|
|
هو... سلام اینم واسه خاطر بهار که خیلی واسم عزیز... من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد. و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه بدنیا خواهد آمد... خوش |
|
+ نوشته شده در
85/01/19ساعت 23:12 توسط بوف |
|
|
هو... اين شعر مال فريدون فروغيه... قشنگه... هو... كوچه شهر دلم از صداي پاي تو خاليه نقش صد خاطره از روزاي دور عابر اين كوچه خياليه تو شب كوچه دل ديگه مهتاب نمياد توي حجله چشام عروس خواب نمياد كوچه شهر دلم بي تو كوچه غمه همه روزاش ابريه روز آفتابيش كمه غم تنهايي داره كوچه دل بدون تو همه شعر دفتر من مال تو براي تو بوي دستاي تو داره غربت دستاي من ياد قصه هاي تو مونس لحظه هاي من ....................................................................................................... اينم يكي ديگه... هو... تو كه نيستي من و ويلوون تو خيابون ببيني تو كه نيستي من و با اين دل داغون ببيني بي تو لبريزم از اين خاطره سال و زمونا تا تو برگردي ميشم دود و ميرم تو آسمونا با من يه هم صدا نيست با من يه آشنا نيست ديگه يه همزبوني بامن غير از خدا نيست... |
|
+ نوشته شده در
85/01/19ساعت 9:39 توسط بوف |
|
|
هو... سلام.تعطيلات خوب بود؟ به من كه اصلا خوش نگذشت ولي بالاخره گذشت...از همتون ممنونم كه بهم تو اين مدت سر زديد... زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد خوش ...................................................................................................................................... هو... اين مثنوي حديث پريشاني من است بشنو كه نامه ويراني من است امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام گفتي غزل بگو غزلم شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد گفتم نرو كه تيره شود زندگانيم با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم گفتي زمين مجال رسيدن نميدهد بر چشم باز فرصت ديدن نميدهد وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است معيار مهروزيمان سنگ بودن است ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است من بودني كه عاقبتش نيست بودن است حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام فهميدم كه خوب تو را بد شنيده ام حق با تو بود از غم غربت شكسته ام بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام بي زارم از تمام رفيقان نا رفيق اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق من را به ابتذال نبودن كشانده اند روح مرا به مسند پوچي نشانده اند تا اين برادران رياكار زنده اند اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند يعقوب درد ميكشد و كور ميشود يوسف هميشه وصله ناجور ميشود اينجا نقاب شير به كفتار ميزنند منصور را هر آيينه بر دار مي زنند اينجا كسي براي كسي. كس نميشود حتي عقاب در خور كركس نميشود جايي كه سهم مرد جز تازيانه نيست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است ما ميرويم هركه بماند مخير است ما ميرويم گرچه ز الطاف دوستان بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است دلخوش نميكنيم به عثمان و مذهبش در دين ما ملاك مسلمان بودن ابوذر است ما مي رويم مقصدمان نا مشخص است هرجا رويم بي شك از اين شهر بهتر است از سادگي است گر به كسي تكيه كرده ايم اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است ما مي رويم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است ديريست رفته اند اميران قافله ما مانده ايم قافله پيران قافله اينجا دگر چه باب من و پاي لنگ نيست بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست بر درب آفتاب پي باج مي رويم ما هم بدن بال به معراج مي رويم |
|
+ نوشته شده در
85/01/12ساعت 13:28 توسط بوف |
|
|
هو... كنار كوچه بچه هاي پرسه تو بهت رعشه و رگ . گرد و سوزان كنار مادركهاي شناور روي سمفوني نفرين و شيون كنار فقر گلبانوي ايثار كه ميفروشه تنش رو تيكه تيكه كنار مرد دريا بغض خسته كه وا ميباره از هم چيكه چيكه به من چه سرخي ميخك تو مهتاب؟! به من چه رقص نيلوفر روي آب؟! قفس بارونه كابوس كبوتر به من چه كوچه باغ شعر سهراب؟! ستيز تگرگ و گلبرگه مساف آيينه و الماسه پيكار كبريته و خرمن نبرد اركيده و داسه |
|
+ نوشته شده در
85/01/03ساعت 23:37 توسط بوف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|