![]() |
![]() |
|
| تا نه تصور کنی که من از تو صبورم... |
|
هو...
يك قدم به سوي آبادي
صد قدم به سوي ويراني
زندگي ام پر از اين لحظه ها
و من اسير اين لحظه ها
لحظه هاي هيچ لحظه هاي پوچ
لحظه هايي كه مرا از دست زندگي گرفتند
و به مرداب فريب بردند
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام شدنم نمانده
در سايه سنگيني كه بر روي زندگي ام افتاده
وزش نابودي را ميبينم
واز نزديك دستها
صداي طبل بيهودگي را ميشنوم
كه با تپش قلب من مي آميزد
ودر اين آميزش
حسي هست
قديمي و آشنا
حس تنهايي و غربت و انتظار
حس تنهايي و غربت و انتظار
اين وزش نابودي است
يا ضربان قلب وحشت
كه بر سقف زندگي ام ميوزد
چيزي به فروريختنم نمانده
چيزي به تمام شدنم نمانده
تلاش بيهوده اي است
تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده
مثل دست و پا زدن در مرداب
مثل بيداري بعد از مرگ
تلاشي بيهوده
مثل روبوسي ما با خورشيد
مثل فشردن دستهاي روشنايي
تلاش بيهوده اي است
تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده!!!
من در نهايت حوصله نشسته ام
تا تو به خود آيي
و مرا طلب كني
جستجو كن مرا
كه من در يك قدمي تو ايستاده ام
و گم نيستم
نگاه كن از وراي نيستي تا نبض هستي
در كنار تو ايستاده ام
نگاه كن
از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستاده ام
نگاه كن
به كجا ميروي
كه در انتهاي راه
كسي جز من در انتظارت نيست
نگاه كن
از وراي نيستي تا نبض هستي
در كنار تو ايستاده ام
از آن سوي سرزمين سبز و سرشار
در كنار تو ايستاده ام
و سايه اي نيستم
از خاطري دور
به كجا مي روي
تمام شب در انتظار طلوع خورشيد
ذرات تاريكي را شمرده ام
تمام شب در انتظار طلوع خورشيد نشسته ام
تا به من بگويد
با عشق تو چه بايد كرد
و بهاي با تو بودن چيست؟
كه دل بريدن
جواب حل اين معما نميباشد
و از خود گذشتن
اتفاق ديرينه اي است
تلاش بيوده اي است
تو را از خود داشتن
تلاش بيهوده |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
هو... كوچه هاي باريك و بي انتها و خانه هايي پر از آيينه هاي اميد و طاقچه هايي كه بر آنها نشسته است كتابي پيچيده در مخمل سبز ايمان و تحول و يقيقن و رويشي نو و بينشي تازه در خانه قلبت را باز كن تا نماند پشت دري بسته محبت نوميدانه به اين عشق سلام مكن غريبانه به اين خوشبختي منگر كه جغد سياه بخت شوم سالهاست كه از بام خانه ات پريده و آنچه برجاي مانده است پرستوي خبرچين عاشقي است كه خبر مي آورد از آسماني آبي و صاف آسماني كه منتظر پرواز پرنده اي است تا او را ببرد به سرزمين گرم خيال به سرزميني با پنجره هاي گشوده به آبادي به شاخساران سبز زيتون و خوشه هاي زرد گندم و موهاي طلايي خورشيد به طراوت كه از دست هاي شبنم ميچكد و تازگي كه بر نك كوهي نشسته است و خون سرخ شقايق كه در رگها جاري است در رگهاي دختران ساده دل عاشق و بادي كه نرم و بي وسوسه ميوزد بربيشه هاي سبز بلند و كوچه هاي باريك و بي انتها و خانه هايي پر از آيينه هاي اميد و طاقچه هايي كه بر آنها نشسته است آسماني كه منتظر پرواز پرنده اي است تا او را ببرد به سرزمين گرم خيال به راهي تازه راهي كه نه پر از سايه هاي ترس است نه خالي از احساس امنيت راهي كه منتظر پايي است تا در آن قدم بردارد و منتظر شهامتي است كه او را طي كند قدم جلو بگذار اي سايه گم شده در تيره گي ها قدم جلو بگذار و در خانه قلبت را باز كن تا نماند پشت دري بسته محبت |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
هو... سلام خيلي وقت بود كه ننوشته بودم اينجا داره بارون مياد ... خوبه كه اين بارون مياد وگرنه من هيچ بهانه اي واسه نوشتن پيدا نميكردم... آره ميدونم پست قبلي ام خيلي حرفهاي قشنگي بود و به قولي فقط حرف! ولي خوب كاش ميشد بهش عمل كرد... روزا دارن تند تند و پشت سر هم ميگذرن... از اين سالي كه گذشت هيچي نفهميدم ... خيلي تند تر از اونچه كه بايد گذشت ... با خيلي خاطرات بد ... خيلي خيلي بد... اينقدر بد كه خوبياش اصلا يادم نموند چون نداشت...!؟؟؟؟؟؟؟ نميدونم ولي داره عيد مياد... باز خيابونها شلوغه... همه دارن ميرن خريد عيد... بچه ها شوغ خريد لباس نو و مادر و پدرها با جيبهاي پر يا خالي دارن نيازهاي بچه ها رو بر طرف ميكنن... ولي خدايي بچه كه بوديم اين اسفند يه حال و هواي خيلي خاصي واسمون داشت ... يعني واسه من... ولي الان عيد بشه يا نشه واسه من يكي هيچ فرقي نميكنه ... اعتراف ميكنم كه الان از عيد بيزارم... از اين ديد و بازديد هاي اجباري... كاش بشه كه عيد نياد ....نميدونم ... بياد................ اه.......................... از من نپرس خونم كجاست تو اون همه ويرونه اي هم قبيله چي بگم قبيله سرگردونه ما دربه در تر از هميم همخونه ديوونه غربت ما ديار ماست خونين ترين ويروونه دربه دري كار تو بود اما نصيب ما شد كودك نوزاده ما با دست ما كفن شد از من نپرس درد دلم شكسته سنگ صبور خاطره ها ويروونه ها قصه ها زنده به گور چه آرزوهايي كه نمرد چه سينه هايي كه نسوخت كسي ديگه تو او ديار رخت عروسي ندوخت باور كن اي هم آواز نشكسته بال پرواز با هم بيا بسازيم اون خونه رو از آغاز ........................................................................ خوش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
بگذاريد و بگذريد ببينيد و دل مبنديد چشم بياندازيد و دل مبازيد كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت... امام علي (ع)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
دل من دير زماني است كه مي پندارد "دوستي" نيز گلي است مثل نيلوفر و ناز ساقه ترد و ظريفي دارد بي گمان سنگدل است آنكه روا ميدارد جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم با عقل آب عشق به یک جو نمیرود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
هو... سلام همينجوري دلم گرفته بود گفتم بنويسم. بد عادت شدم از وقتي كه اينجا مينويسم ديگه به دفترام سر نميزنم نيستش... نمي دونم كجاست...چه ميكنه... هيچ وقت نمي خواستم كه تو رو با چشات به ياد بيارم...نمي خواستم كه تو رو...تو گم ترين آرزوهام ببينم...نميخواستم كه بي تو به ديوارا بگم...هنوزم دوستت دارم... اين دو خط مال يه دكلمه است تو وبلاگ يكي از بچه ها به عنوان موسيقي بود ...خيلي به دلم نشست البته ادامه داره ولي من الان همينقد حفظم... امروز بارون اومد ... يه بارون قشنگ ... منم باروني كرد... دلم باروني شد...و چشام....حتي امروز با بارون حرف هم زدم... خبر خاصي نيست... اتفاق خاصي هم مدتهاست كه نيافتاده ... حتي... بچه گيهام شعر ميگفتم... نه خيلي بچگي ولي 16 ساله كه بودم شعر ميگفتم! همشون يه جورايي تكرار بودن ... اون موقع شعرام تكرار بود و الان نوشته هام دليلش هم فقط همين يكنواختي زندگيمه...تقصير منم نيست...تقصير هيچكس نيست...تقدير ما هم اينشكلي شده... يه بيت از مهدي سهيلي مينويسم و ختمش ميكنم:
مستم وليك مستي من از شراب نيست
در جانم آتشيست كه در آفتاب نيست |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|