![]() |
![]() |
|
| تا نه تصور کنی که من از تو صبورم... |
|
هو... حافظ ميگه ... همه گوش كنيد.... از چهار چيز مگذر گر عاقلي و زيرك امن و شراب بيغش... معشوق و جاي خالي... خوش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
هو... يه دسته داره از تو مسجد محل ما ميره بيرون من هميشه عاشق صداي طبل و سنج بودم مخصوصا اينكه كنار دسته باشم و صداي طبل زمين و زير پاهام بلرزونه و تو قلبم صدا كنه يه ريتم خاص كه فقط تو سال يه بار اونم يه دوره ده روزه ميشنوم و دوسش دارم من اين ريتم و دوست دارم... جزو معدود چيزهايي كه تو زندگيم برام دوست داشتني مونده... هرچند كه من هميشه از دور نظاره گر بودم و آرزوي يك بار طبل زدن در دسته هاي آقا را نيز بر دل دارم... نميدونم چي بنويسم نميدونم ... خوش... اون بالايي همونجا قرار بود تموم بشه ولي بازم دلم خواست بنويسم. غروبي يه دسته رد شد از زير پنجره اتاقم ... يه پيرمرد فلج رو ويلچرش جلوي دسته و نوش راه ميبردش... يه دختر بچه با چادر مشكي كه بين دوتا صف دسته پرچم يا حسين رو تكون ميداد ... كوچولوهايي كه ته صف با مردونگي تمام واسه امامشون زنجير و سينه ميزدن و آخر شب سينه ها و پشت كبود شدشون رو با افتخار نشون مامان بابا ها ميدن... چه غوغايي ميكنه عشق حسين تو اين شبا... همه ميرن هيئت ميرن مسجد ميرن عذاداري ... ميرن كه دلاشونو خالي كنن ... ميرن كه صاف شن...خالص شن...واسه هم دعا كنن... واسه منم دعا كنيد... خوش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
هو... هرچي كه فكر ميكردم برعكس شد الان از اون ور بوم افتادم داغونم داغونم داغونم... تنهايي هام به سلامتي از دست خودم كاملتر شد... ديگه جدا هيچ انگيزه اي واسه زندگي ندارم چرا نويسنده ها تو كتاباشون دروغ ميگن چرا مثلا پائلو تو كيمياگرش ميگه اگه چيزي رو بخواي تمام كائنات دست در دست هم ميدن تا به اون چيز برسي من كه تمام تلاشم رو كردم چرا نشد من كه همه جورش مايه گذاشتم... ديگه تموم ديگه تموم شد همه چيز همه چيز ... ميگن آدمها جوهر دارن مثل خودكار! جوهر خودكارها تموم ميشن... منم جوهرم داره تموم ميشه ديگه دارم زورهاي آخرم رو ميزنم حالا كي تموم بشه نميدونم؟! ولي همه دعا كنيد كه زودتر تموم بشه از اينجوري زندگي كردن بيزارم اصلا از زندگي بيزارم از نفس كشيدن بيزارم ديگه حتي حوصله بوف تنهايي رو هم ندارم ...اونم حوصله من و نداره مدتهاست گوشه كله ام كز كرده ديگه از دست اونم كاري بر نمياد هركاري تونسته كرده ولي نشد نشد نشد... حتي گريه هم نميتونم بكنم يه بغضي كه مدتها ته گلومه ولي باز نميشه نميدونم بايد چيكارش كنم من از نعمت گريه كردن هم محرومم... من هميشه از همه چيز محروم بودم... من اصلا آدم ناشكري ام... من اصلا آدم نيستم............. واي واي واي واي..................................................................... داغونم ...كله ام قد يه كوه سنگين شده... ديگه از خودمم بيزارم... من حتي از اينكه صبحها تو آيينه خودم و نگاه كنم هم بيزارم... خدايا مددي مددي مددي................................................................................................ ديوونه ام... داغونم... خسته ام ...خسته ام... تو رو به خدا دعا كنيد تموم بشه هرجور ميخواد بشه فقط تموم بشه زودتر تموم بشه ... شماها كه دلتون پاكه و جوونيد... شماها كه تو اين شبا ميتونين برين پيشش روتون ميشه بهش سر بزنيد دعا كنيد كه تموم بشه شما رو به خدا دعا كنيد باور كنيد ديگه نميتونم ديگه نميتونم......................... خوش... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
هو... اي مرگ! تو از غم و اندوه زندگاني كاسته آن را از دوش برميداري. سيه رئز تيره بخت سرگردان را سر و سامان ميدهي تو نوش داروي ماتمزدگي و نااميدي ميباشي ديده سرشك بار را خشك مي گرداني تو مانند مادر مهرباني هستي كه بچه خود را پس از يك روز طوفاني در آغوش كشيده نوازش ميكند و مي خواباند تو زندگاني تلخ زندگاني درنده نيستي كه آدميان را به سوي گمراهي كشانيده در گرداب سهمناك پرتاب ميكند.تو هستي كه به دون پروري فرومايگي خودپسندي چشم تنگي و آز آدميزاد خنديده پرده به روي كارهاي ناشايسته او مي گستراني. كيست كه شراب شرنگ آگين تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناك كرده از تو گريزان است فرشته تابناك را اهريمن خشمناك پنداشته! چرا از تو بيم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان ميزند؟ تو پرتو درخشاني اما تاريكيت مي پندارند تو سروش فرخنده شادماني هستي اما در آستانه تو شيون ميكشند تو فرستاده سوگواري نيستي تو درمان دل هاي پژمرده ميباشي تو دريچه اميد به روي نااميدان باز مي كني تو از كاروان خسته و درمانده زندگاني مهمان نوازي كرده آن ها را از رنج راه و خستگي مي رهاني تو سزاوار ستايش هستي تو زندگاني جاويدان داري... صادق هدايت كان 1305 خوش...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
هو... سلام قبلا تصميم نداشتم راجع به محرم چيزي بنويسم ولي وقتي تو وبلاگ بهار ديدم كه اون در مورد حسش تو اين شبها نوشته منم دلم خواست كه بنويسم. از بچگي دلم ميخواسته كه برم تو دسته ها و زنجير بزنم ولي هيچ وقت نتونستم اين كارو كنم و هميشه واسم يه آرزو مونده. الانم كه بزرگ شدم دلم ميخواد فقط واسه يه بارم كه شده علم بلند كنم ...ميدونم زورم نميرسه ولي حداقل ميتونم كمك كنم... هميشه آرزو همه چيز آرزو همش كاش كاش كاش... نميدونم شايد من توقعاتم زياد يا شايد خيلي بچم يا خيلي... ولي هرچي كه هست تا 7 سالگي تو اين دهه خونواده لباس سياه تنم ميكردن نميدونم چرا بعد از اون چند سال اين كارو نكردن و الان چند ساله كه خودم اين كارو ميكنم... ميدونم ميدونم خيلي با ايمان نيستم ميدونم دلم پاك نيست ولي مثل بهار مثل نرگسي و مثل خيلي هاي ديگه نسبت به اين شبا يه حس خاص دارم ... به قول نرگسي اين شبا همش عشقه يه عشق خالص... يه عشقي كه از اين عشق هاي زميني جداست يه چيزي كه آدم و نابود نميكنه آدم و ميسازه آدم و تازه ميكنه و به قول بهار آدم و خالي ميكنه... عزيز بودن اين شبها رو قبول دارم من قبول دارم من آرزو دارم... دارم چرت و پرت مينويسم آدمها همشون وقتي دلشون ميگيره اينجوري ميشن مثل من قاطي ميكنن مثل من كم ميارن بعد به نوشتن رو ميارن كاري كه من ازش سير نميشم در هر حالتي كه باشم چه شاد چه غمگين... نوشتن تو من يه حسه يه نيازه يه جور خواستنه اينجا كم مينويسم ولي كم نيستن ورقه هايي كه به واسطه نوشته هاي تكراري من سياه شدن! نميدونم چرا اينهارو اينجا ميگم شايد واسه اينكه از نوشتن نوشته هاي بي مخاطب خسته شدم آدم بوف باشه تنها هم باشه عاشق هم باشه ديوونه هم باشه ديگه چي ميخوام!؟ من همه چيز دارم و از تموم اينها بوف تنهايي رو از همه چيز و همه كس بيشتر دوست دارم. و بابت داشتن بوف تنهايي فقط از يه نفر ممنونم : از صادق هدايت كه با بوف كورش زندگي كردم و من و با بوف تنهايي خودم آشنا كرد... از كجا به كجا رسيدم! هميشه نوشته هام همين بودن بهر حال التماس دعا! خوش... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
هو... آلان خونه نیستم نمیدونم چرا ولی اصلا حالم خوب نیست یه حس خیلی بد یه جور دلشوره یه نگرانی یه جور دلتنگی یه سردرگمی یه جور پوچی یه چیزی که همه چیز هست ولی هیچی نیست نمیدونم چمه همیشه همینطور بودم همیشه این حس دوگانه باهام بوده با تموم این چیزها خبر افتادن تو یه درس سه واحدی هم من جمله خبرهای خوشحال کننده ای بوده که بهم رسیده! اگه همه عاشقها مثل من هستن امیدوارم هیچکس عاشق نشه... تو اوج نا امیدی بالاترین امیده همیشه اسو عباس واسه قفلا کلیده.... الان دارم این اهنگ رو گوش میکنم کاش منم الان میتونستم تو هیات های عذا داری باشم ولی نیستم مگه میشه چیز به این کوچیکی هم واسه کسی آرزو باشه؟! من همیشه با همه فرق داشتم . هم علائقم هم آرزوهام هم عاشق شدنم هم فکر کردنم هم حرفهام هم کارهام همیشه همه چیز اونجوریه که هیچکس فکرش رو نمیکنه! اینجوری بیشتر حال میکنم از مثل بقیه بودن خوشم نمیاد هیچ وقت نظر بقیه واسم مهم نبوده نه اینکه آدم خودخواهی باشم ولی همیشه به این فکر کردم که من واسه خودم زندگی میکنم نه بقیه! البته کم هم غد نیستم که اصلا از این موضوع خوشم نمیاد ولی چه کنم که اینطوری شدم اینم قسمت ما بوده؟! ولی شایدم آب و گل نیکو سرشته اند و لگد کم خورده ام!؟... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
گر به ديوان غزل صدر نشينم
چه عجب
سالها بندگي صاحب ديوان
كردم...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
من پروردهء آزادي ام
استادم علي مرد بي بيم
و بي ضعف و پر صبر
و پيشوايم مصدق مرد آزاد...
معلم شريعتي
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
زندگي آتشگهي است ديرينه پا برجا...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
نه در رفتن حركت بود نه در ماندن سكون شاخه ها را از ريشه جدايي نبود و باد چنين سخت با برگها رازي نگفت كه بشايد دوشيزه ي عشق من مادري بيگانه است و ستاره ي پر شتاب بر مداري مايوس جاودانه مي گردد...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بوف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|